من تو کار این دل موندم که چطوری یه مرتبه بدون زدن راهنما راهشو کج میکنه و با خودش آدمو هرجا میخواد میبره. اونقدر میبردت، اونقدر میبردت که عقل جا میمونه یا بهتر بگم جا میزنه یا بازم بهتر بگم قاط میزنه، میخواین بهترم بگم؟ به قول مولانا "عقل مثل خر تو گل میمونه".
همین دل، چنون قشنگ دری که به تخته نمیخوره بهم جوش میده که عقلو با تمام غرورش له میکنه و انگار یه تریلی هیجده چرخ از روش رد شده یا نه ، انگار تریلی روش چپ کرده و نمیتونه از زیرش بیرون بیاد.
یه سری قوانین و قول و قرارهایی هستند که نباید گذاشته بشن چون همین که گذاشته بشن سر و کله دل پیدا میشه و بعد آدم میشه قانون شکن! مثل اون سوراخ رو دیوار که بالاش نوشته "لطفا به داخل این سوراخ نگاه نکنید"....... گرفتین ؟
اولین تماس ما روز 31 مرداد یعنی اولین روز ما رمضون ساعت 16:18:53 با صدای یک BUZZ شروع شد. صدایی که از کانال گوشم به پرده گوشم خورد وبعد به چه میدونم استخوان چکشی و سندانی و حلزونی و از این چیزا. بعدشم از سلسله اعصاب گذشت وارد مغز شد جهت تجزیه و تحلیل. بعد از محاسبات زیاد، مغزم به این نتیجه رسید که بله ، یه نفر کارم داره. تو این گیر و دار محاسباتی مغزم ، دل داشت تو خیالم پرسه میزد که صدا رو شنید و ماجرا شروع شد. هر چی به این دل گفتم بابا بی خیال ، کوتا بیا گوش نکرد که نکرد. گفت این BUZZ صداش یه جور دیگستبقیه ماجرا شنیدنیه که خصوصیه.... شرمنده.
نسترن جان، سینا جان، نه. اون چیزی که فکر میکنین نیست. میشناسمتون دیگه.
