And I still love her so, people ask me how and I say : I don't know
تكامل خداوند
نميخوام در مورد كتاب Evolution of God كه دو ماه پيش منتشر شد بنويسم. نويسنده كتاب Robert Wright به دنبال اتحادي بين اديان بزرگ چون يهوديت، مسيحيت و اسلام است و در جستجوي رمزي كه در كتب آسماني اين سه دين نهفته است ميگردد. ميخواهم در مورد خدايي كه در وجود ما انسانهاست بگويم. خدايي كه صد سال پيش خدايي ميكرد و خدايي كه امروز در انديشه ماست. بحث من در مورد حضرت حق نيست كه در ذهن و قلب رسول الله ،علي(ع)، حسين (ع) و يا بزرگان دين و حكمت بوده. من در باره امروز صحبت ميكنم. يادم مياد حياط منزلي كه در كودكي در آن بازي ميكردم چه بزرگ و با شكوه بود ولي اكنون چقدر كوچك و دلگير به چشمم مياد. خداي ما هم همينطور. آن زمانها خدايم خلاصه ميشد در پاكي و نجسي دستانم، آفتابه مستراح ،آب كر، تلفظ صحيح صراط المستقيم نمازم و گناه و صواب و از همه مهمتر ترس از او. خدايي داشتم كه فقط از جلوي مسجد محل كه رد ميشدم يا به زيارت ميرفتم ميديدمش.
اما حالا خداي من بزرگ شده، شكلش عوض شده و از پيله خودش بيرون اومده واز حبل وريد نزديكتر. در حلقه دام سلسله موي او گرفتار شدم. وحدت وجودي بس زيبا.ديگه همه جا با منه، در وجودم. آز درون با من نجوا ميكنه. از ميان همان لايه هاي پيچ در پيچ و پر از رمز راز درون روح و قلبم. حضرت حق در ميان همين لايه ها در وجود آدميست. چرا حلاج ان الحق گفت. كو تا خداي من به آن تكامل برساندم تا خود را تكميل كند. بايد اين تن را رها كرد تا بدان حادث رسيد، تا بتوان يار را بي حجاب در آغوش كشيد.