تبليغاتX
سوخته
 

چه گویم از عمق این اقیانوس درون پیچ در پیچ.

چه گویم

 

 

    ابتدا تصورم این بود که عشق زمینی شکافی است میان من و خدای خودم. از یک طرف حرف مردم، زخم زبانها، نیشها و کنایه ها و از طرفی حضور در پیشگاه خدا و وجدانم. بخاطر همین حرفها و حدیثها همیشه در گیر این بودم که آیا این یک احساس زمینی است یا ریشه در جایی دیگر دارد. گاهی شرم میکردم از وجود خودم بخاطر شرایطی که داشتم  چرا باید درگیر چنین احساساتی باشم و از طرفی در خلوت خودم می اندیشیدم که گناهی را مرتکب نشده ام. شرمم سر چشمه از طرز فکر مردم داشت که همه را به کیش خود می پنداشتند و وجدان راحتم از حضور و نظارت خدا بر اعمالم بود. در مسیری از زندگی قرار گرفته بودم که تصورش را هم نمیکردم و اکنون مطمئن هستم که این خواست حضرت حق بوده. خود او مرا در این مسیر گذاشت و مسرورم از اینکه سر بلند در این راه گام بر میدارم. کسی که در مسیر زندگیم قرار گرفت خود ندانسته یک واسطه بود ولی تاب و تحمل خطرات این راه را نداشت و تنهایم گذاشت و به دنبال دنیا رفت. از همان ابتدا گویی نوری عجیب در این ارتباط بود. هیچ وقت هوس و بازی نبود. علتی بود از همه علتها جدا. هر روز که میگذشت این عشق عمیق تر میشد. میدانستم که در راهی قدم گذاشته ام پر از درد و فراق. گاه که در چشمانش نگاه میکردم، اشکم سرازیر میشد و او همیشه از این موضوع تعجب میکرد. گویی میدانستم او تحمل این راه را ندارد و همینطور هم شد.  او در نیمه راه رفت ولی در قلبم ریشه ای کاشت که هر ساعت قوی تر و عمیق تر می شد. عشقی بود که شد اسطرلابی. کلیدهایی از بهر گشایش ابواب.

   بعد از او همیشه سجاده نمازم از اشک چشمانم خیس بود. اشک بخاطر دوری او و از دست دادن همه چیزم، از تنهایی، از تکه تکه شدن قلبم. غافل از این بودم که در همه این اشکها و دردها منظوری نهفته بود.  درد دل هایم روز به روز با خدا بیشتر و بیشتر میشد. کم کم وجودش را حس میکردم و نوری خیره کننده از دور نمایان میشد. فراموش میکردم چند رکعت نماز خوانده ام. سجده میکردم و راز و نیاز. نمیدونم چی میگفتم فقط میدونم که با شهنشه بی خواب صحبت میکردم. نمازم شکل نداشت، شاید از نظر خیلی ها باطل بود ولی برای خودم هر رکعتش هزاران رکعت بود. بیشتر به زبانی که میفهمیدم نماز میخواندم. هر شب من  و خدایم شور و حالی داشتیم. در درگاه خدا مثل بچه ای بودم که در پارک به هر طرف میدود و هر گوشه اش زیبا و دیدنی. ولی همیشه گویی دست او زمینی در دستانم است و به دنبال خود در راز و نیازم میکشانم. شیطان را مستعصل میدیدم و این عشق رفته را رابطه ای بین من و دوست.

 

 

 

خدایا هر جا هست شاد و سلامت نگهدارش. امیدوارم در درسش بهترین بشه. خدایا آسمون دلش را همیشه صاف و آبی نگهدار. خدایا ابرهای تیره را با رعد و برقهای ترسناکش از دلش دور نگهدار. خدایا نگذار هیچ وقت اشک تو چشماش بیاد مگر اینکه از خوشحالی و خنده باشه.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:21  توسط سوخته  |